تبلیغات
اطلسیها
منوی اصلی
اطلسیها
  • امید جهانشاهی دوشنبه 4 خرداد 1394 09:18 ق.ظ نظرات ()
    امروز سر کلاس استاد کامپیوتر ازم پرسید توی ورودی خروجی ها یه فیلیپ فلاپ داشتیما ! اسمش چی بود ؟!
    جواب دادم والا استاد به اسم نمیشناسمش به قیافه می شناسم !! :o 
    یعنی خودمم نفهمیدم چی گفتم !! والا بخدا ! توقعاتی از آدم دارن !
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی دوشنبه 4 خرداد 1394 09:18 ق.ظ نظرات ()

    دیشب سوتی دادم در حد بنز

    خانومم تو ماشین بود، منو دادشم رفتیم تو سوپر مارکت بعد برگشتم نشستم تو ماشین داداشمم نشست عقب... تا اومدم شونه تخم مرغ بدم خانمم دیدم یه زن دیگس حسابی جا خوردم ترسیدم بعد از دو دقیقه هنگ بودن فهمیدم ماشینو اشتباهی سوار شدیم، پیاده شدمو به داداشم میگم پیاده شو ماشین من جلوییه، بعد که فهمیده اشتباه سوار شدیم پیاده شده به خانومه میگه زن داداش پیاده بشین ماشینو اشتباهی سوار شدیم :دی زنه هم ترسیده بود هم نمیتونست جلو خندشو بگیره جاتون خالی کلی خندیدیم :))

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:49 ق.ظ نظرات ()

    رفته بودیم حیاط خوابگاه از چمنا و برگ درختا میکندیم میدادیم دهن بچه های اکیپمون(اسمش (active8وهررررر ههرررررررررر میخندیدیم بعد  یه ساعت بدو بدو رفتیم تو خوابگاه و یهو دیدیم سرپرست بداخلاقه جلومونه !!!!!ماهم درحالی که دستمون علف بودو کف سالنم ریخته بود خشکمون زد...........بعد سرپرستمون برگشت گفت:مگه شما گوسفندین؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟ماهم بخند بخند بخند..........مرده بودیم سر پرسته هم  عصبانی میگف: شما آدم نمیشین من همتونو دفتر میکشونم اخراجتون میکنموووو......دلم برا اذیت کردنش یه ذره شده......سرپرست سال اولمون بود

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:48 ق.ظ نظرات ()

    با بروبچ هر کدوم رفته بودیم رو یه تخت بالش برا هم پرت میکردیمو هررررهههررررمیخندیدیم!!!!!!همینطور که میخندیدم بالش محکم خورد تو سرمLمنم که بالا تخت بالایی بودم بلند شدم حالت آماده باش گرفتم همین که بالشتو پرت کردم کمک سرپرسته جنوبیمون با اون لهجه جالبش گفت معصومه تو آدم نمیشی ها؟!؟!؟!؟!؟!هر چی خرابیه زیر سر توِ!!!!!!!!!ها چیه چرالال شدی؟!؟!؟!؟!الهی خفه شه صدات در نیاد..........منم نتونستم دیگه خودمو کنترل کنمو زدم زیر خنده......هیچوقت نفهمیدم چرا انقده از من بدش میومد.......

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:47 ق.ظ نظرات ()
    داداشم رفته سربازی ، وقتی رفته بوده معرفی ازش پرسیدن مشکل قضایی ندارین ؟ گفته نه به اون صورت ولی هرچی میخورم سیر نمیشم …

    -------------------------------------------------------------------

    سر سفره بودیم که صدای یه کامیون اومد ، یهو دیدیم مامانم زد زیر گریه و با هق هق گفت : شماها هیچوقت منو حمایت نکردین ، من میخواستم پایه یک بگیرم …

     آخه مادر من شما یازده سال طول کشید تا پایه ۲ گرفتی ؛ من توی ماشین آموزشگاه بزرگ شدم ! والاااااش

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:47 ق.ظ نظرات ()

    ویندوز کامپیوترم پریده بود خودمم خیلی کار داشتم ، به بابام گفتم فردا ببرش واسم ویندوز بریزن … برگشتم خونه دیدم بابام کل سیستمو از مانیتور گرفته تا موس رو برده شرکت تا براش ویندوز عوض کنن ، حتی کیبوردم برده بود !!!

     بعد بهش میگم چرا همه اینارو بردی ؟ میگه من تو همه کارام منظمم …

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:46 ق.ظ نظرات ()

     داداشم اومد خونه دست کرد تو جیبش دید گوشیش نیست ، کیفشو گشت بازم پیدا نکرد ؛ گفت هزارتا صلوات نذر میکنم گوشیم پیدا بشه …

     خلاصه برگشت تو مسیری که اومده بود آخر سر رفته تو مغازه دیده اونجاست …

     برگشته خونه ، گفتم صلواتا رو بفرست !

     گفت : نه اگه گم شده بود میفرستادم ، اینو جا گذاشته بودم !

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

     سرما خوردم صدام گرفته و کلفت شده تا حرف میزنم بابام میزنه شبکه ی راز بقا و میگه تو حرف بزن احساس سینما ۳بعدی بهم دست بده !



    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:45 ق.ظ نظرات ()
     یه بار رفته بودیم جایی مهمونی مبل چرمی داشتن ، پسر خالمم که ۱۰سالشه تشسته بود که یهو یه صدایی اومد همه خندشون گرفت ، اینم هول شد گفت به خدا من نبودم صندلی گ.و.زید بعد هم گریه کرد و گفت خودتون میگ.و.ز.ید میندازید گردن من و رفت تو اتاق و ما هم نفهمیدیم بالاخره کی بود !

    ******2dayjok.ir.***

     


     

     


     مامانم یه قابلمه جدید خریده بعد امروز به شوخی گفتم اگه توش خط بندازم چیکار میکنی ؟؟؟ برگشت گفت هیچی فقط یکی مثل همون خط میندازم رو صورتت …

     من

     روحیه عاطفی مادرانه

     لنگ و چاقو ضامن دار

     سازمان حمایت از کودمان بی سرپرست



    ******2dayjok.ir***

     


     

     


     مامانم مدیر ساختمون شده از دیشب با بابام سرسنگینه !

     میگم چی شده ؟ میگه شارژو دیر به دیر میده !

     مامان جو زده ست داریم ؟



     


    ******2dayjok.ir***

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:44 ق.ظ نظرات ()

    آقا ما یک فروند برادر داریم که با بالش کشتی میگیره شکست میخوره ، تازه بعضی وقتا مصدومم میشه … تازه بعد شکست خوردنشم باید یه دوره ریکاوری براش بزاری !

     در این حد حرفه ایه !!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • sms

    امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:44 ق.ظ نظرات ()

    خواهرم واسم اس ام اس داده ش م خ د …

     هر کاری کردم نتونستم بخونم ؛ زنگ زدم میگم چی نوشتی ؟

     میگه واقعا متاسفم برات که نتونستی بخونیش ، نوشتم شام مهمونیم خونه داداش !

     فکر کنم باید ۳۷واحد کلاس رمزنگاری و رمزگشایی واسه ادامه زندگی با خانوادم پاس کنم …

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:43 ق.ظ نظرات ()

    یه لشگر از فامیلامون حمله کردن خونمون ، هرچند دقیقه یه بار هم یه چیزیو بچه ها میزنن میشکونن …

     پسرخالم برگشته بهشون میگه بچه ها چیزایی که نمیشکنه رو الکی زمین نندازید !

    ***2dayjok.ir***


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:41 ق.ظ نظرات ()

     


     دوستم زنگ زده خونمون مادربزرگم گوشی رو برداشته و در حالیکه گوشی دم دهنشه از من میپرسه بگم هستی یا نیستی ؟

     من

     مادربزرگم همچنان منتظر جواب من


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:40 ق.ظ نظرات ()

    ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﮐﻮﻓﺘﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺭﻭ ﺩﺭ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﯾﺎﺩﺩﺍشت ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ “ﯾﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺖ ﺑﺮﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭ” ، ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ “ﺳﺮﺕ ﮐﻼﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺍﺻﻠﯽ ﭘﺸﺖ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯾﻪ ﮐﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ” ، ﺭﻓﺘﻢ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺩﺭﻭ ﮐﻨﺪﻡ ﭘﺸﺘﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ “ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﯾﺨﭽﺎﻟﻪ ﺯﯾﺮ ﻇﺮﻑ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ” ، ﻣﻨﻢ ﺣﺮﺻﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﯾﻪ ﻧﯿﻤﺮﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ …

     ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﻇﺮﻑ ﻣﯿﻮﻩ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ “ﻣﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﺕ ﭘﯿﺘﺰﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺗﻮ ﻓﺮ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﻧﯿﻤﺮﻭ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ ﻧﮑﻦ ﺑﺬﺍﺭ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﻢ”

     ﺧﺪﺍﻭﮐﯿﻠﯽ ﻣﻦ ﺳﺮمو ﮐﺠﺎ ﺑﮑﻮﺑﻢ …

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی جمعه 1 خرداد 1394 05:39 ق.ظ نظرات ()


    دیشب شوهرخالم رفته بود پمپ بنزین بنزین بزنه انقد صف طولانی بوده یادش رفته تو صفه ، وقتی راه باز شده خوشحال از اینکه از ترافیک فرار کرده گازشو گرفته رفته !

     .

     .

     روز تولد بابام با کلی ذوق و شوق یه ساعت مچی بهش کادو دادم برگشته میگه ممنونم پسر گلم ولی احتیاجی به این کارا نبود همین که سعی کنی تو زندگیت آدم باشی برای من با ارزش ترین هدیه س …



    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • امید جهانشاهی یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 05:41 ق.ظ نظرات ()
    ﺭﻭﺯی ﺟﻮاﻧکی اﺯ شیخی ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮا اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺑﺮای ﭘﻮﻝ
    ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا می ﺁﺯاﺭﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪی ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ؟
    ﺷﻴﺦ ﻗﻮطی ﻛﺒریتی اﺯ ﺟﻴﺐ ﺩﺭآﻭﺭﺩ ﺳﻪ ﻧﺦ ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ
    و ﺩﻭ ﻧﺦ ﺁﻥ ﺭا ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻗﻮطی ﻧﻬﺎﺩ ﺁﻥ ﻳﻚ ﻧﺦ ﺭا ﻧﺼﻒ ﻛﺮﺩ
    ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﺼﻔﻪ ﻛﻪ ﻧﻮﻙ ﺗﻴﺰی ﺩاشت
    ﻻی ﺩﻧﺪاﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩ و ﮔﻔﺖ :
    ﭼﻪ ﻣﻴﺪاﻧﻢ !
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...